
من از وقتی 6 ساله بودم، اخبار را دنبال میکردم، چون در اسرائیل بزرگ شدم. هنوز هم همان مطالب را بارها و بارها باز میبینم: یک اصل بنیادی در زیر تلاش تمام کشورها با هدف ایجاد امنیت، به ویژه در جنگ، وجود دارد: تهدید طرف مقابل و ترساندن او به حدی که نخواهد به شما صدمهای بزند. این اصل همان چیزی نیست که من در بین انسانها دیدهام. این راهبرد در طولانی مدت موثر نیست؛ نه بین زوجها؛ نه در محل کار، نه در خانواده و نه با کودکان. پس چطور است که در حیطهی سیاست- که قلمروی وسیعتر از موارد بالاست – ما هنوز از این الگوهای خیلی قدیمی استفاده میکنیم؟
انسانها انسان هستند. کشورها را انسانها میسازند.
انسانها دوست دارند چگونه با آنها رفتار شود؟
در 25 سال گذشته تمرکز من روی جزئیاتی بوده است که بین مردم جریان دارد: چیزهایی که بین افراد و در درون آنها، موجب اختلاف و رنج میشود. این موضوع ورای اختلافات فرهنگی است. انسانها دوست دارند مورد پذیرش و قدردانی قرار گیرند و با کنجکاوی دیده شوند در مورد اینکه چه کسی هستند و چه تجربههایی دارند و چه چیزهایی برایشان مهم و ارزشمند است.
اگر میخواهید به فردی نزدیک شوید، باید این کار را با ظرافت و حداکثر ملایمت و حساسیت انجام دهید. اما بمبها مخالف ملایمت هستند.
من از اینکه وقتی بمبی فرومیافتد، در لحظه چه چیزهایی احتمالاً اتفاق میافتد، درک خیلی کمی دارم. یک نمونه خیلی کوچک آن را وقتی در اسرائیل زندگی میکردم، تجربه کردم. یک بمب انتحاری با فاصله 150 متری از من منفجر شد. این بمب از 10 کیلوگرم مواد منفجره درست شده بود و من طعم فلز را روی دندانها و لرزهای را در قلبم حس کردم. یا وقتی پرتابهای از عراق چند کیلومتر دورتر از خانهام افتاد و من زمینلرزهای را حس کردم.
اما اینها هیچکدام قابل مقایسه با ابعاد موشکهایی نیست که اسرائیل روی غزه ریخته است، یا اندازه موشکهایی که ایران به سمت اسرائیل فرستاد – که میتوانستند تا 500 کیلو مواد منفجره را حمل کنند.
بمبها مهربان نیستند. این راهبرد با شیوهای که انسانها دوست دارند به آن شکل با آنها، چه عاطفی و چه جسمانی، رفتار شود؛ خیلی فاصله دارد.
جنگ یک راهبرد تراژیک برای شنیده شدن نیازها و جدی گرفتن نیاز مراعات و ملاحظه است. اگر من از خشونت استفاده کنم با این هدف که نیازم به امنیت برآورده شود، خطر زیادی تهدیدم میکند که چیزی ضدامنیت را به دست آورم. وقتی من با دیگری به شکلی رفتار کنم که او دوست ندارد، او هم احتمالاً با همین روش پاسخ میدهد و این ماجرا به سوی آسیب پیش میرود.
خشونت، خشونت بیشتری میآورد. این همان چیزی است که من بیش از صد سال در جریان آنچه بین اسرائیل و فلسطین اتفاق افتاده، دیدهام.
*اصل بنیادی: گزینه جایگزین
لحظهای که نیازهایت را بشنوم و ملاحظه آنها را جدی بگیرم؛ تو جنگیدن را رها میکنی. این اصل را من در هر گفتوگویی که وارد میشوم،کنار قلبم نگه میدارم. برای نمونه سه مورد را اینجا آوردهام.
شریک عاطفیام
روزی من از پارتنرم به شدت عصبانی بودم و فریاد زدم:“ازت متنفرم چون به من گوش نمیدی.” (البته از او متنفر نبودم، ولی در لحظههای این چنینی عجیب است که چه احساسهای پرفشاری جریان دارند و چه کلماتی از دهان خارج میشوند.)
در آن لحظه او تصمیم گرفت: “ یورام من به تو گوش خواهم داد.”
او تمام شکایتهای مرا در مورد اینکه چقدر در مدیریت خانه حس تنهایی داشتم، شنید و هم اینکه در فضاهای مختلف خانه کارهایی را برای من میگذاشت، که حس میکردم نسبت به آنها آگاه نیست.
او تا آخر گوش کرد و حتی راهحلهایی برای اطمینان من از اینکه در کارها تنها گذاشته نخواهم شد، پیشنهاد کرد؛ مثل تمیز کردن حمام، خالی کردن سطل زباله، مرتب کردن اتاق کار.
من شنیده شدم. نمیتوانستم بیشتر از این عصبانی بمانم. نمیتوانستم متنفر باشم. وقتی شنیده شدم و حس کردم نیازهایم جدی گرفته میشوند، بدنم رها شد. او مرا با نیازهایم در آغوش گرفته بود؛ من دیگر تنها نبودم.
وقتی نیازهایم دیده میشوند، نمیتوانم بجنگم.
همسایهام
همسایهام روی باغچهی خانهاش کار میکرد، و چند روز بود که فنس بین باغچههایمان را باز میگذاشت. من مهمان داشتم و میخواستم باغچهام مرتب باشد. چون نیازی نبود این فنس باز بماند، پس از او خواهش کردم که در را ببندد. او با صدای بلندی
گفت که خیلی کار داشته، در باغچه، در شغلش، با بچههایش، با ایمیلهایش، …
در حالی که اولین واکنش درونیام این بود:”ایمیلهایت برایم مهم نیست. آن در لعنتی را ببند! پنج دقیقه هم وقتت را نمیگیرد.” (خیلی خوشحالم که آن را با صدای بلند نگفتم) همان اصل را به یاد آوردم. بنابراین به او انعکاس دادم:” بله، البته، شما خیلی گرفتارید.” و او اضافه کرد: “خیلی ارزش داره که شما مرا درک میکنید.”
این نشانهی مهمی برای من بود. خدای من! او در تمام این کارها احساس تنهایی میکرد. مطمئن نبود که من این موضوع را بدانم. بنابراین گفتم:
“ میخواهید مطمئن شوید از حجم کارهای زیادی که دارید، خبر دارم و اینکه الان زمان کافی برای انجام این کار ندارید؟”
او جواب داد :” بله” . نیم ساعت بعد فنس باغچه درست شده بود.
میانجیگری
هفته گذشته من بین یک زوج میانجیگری میکردم. عشق زیادی بین آن دو بود و همینطور درد زیادی؛ و تردید داشتند که آیا میتوانند با هم ادامه دهند. ما متوجه شدیم که یکی از آن دو تلاش کرده تا ظرفیتهای خود را به حداقل برساند. مرد سگ گرفته بود و زن نسبت به سگ، حساسیتی زیاد و غیرقابل کنترل داشت. زن سعی کرده بود خود را با شرایط وفق دهد، چون رابطه برایش خیلی ارزشمند بود و او خودش را برای اینکه قادر به تحمل سگ نبود، سرزنش میکرد.
من به مرد گفتم:” ممکنه چند لحظه نقش تو را بازی کنم؟”
در نقش او به زن ابراز کردم:” نمیخواهم خودت را محدود کنی. واقعاً نمیخواهم. چون این حالت برای کیفیت رابطهمان ترسناک است. من واقعاً نمیخواهم تو به سختی تلاش کنی تا سگ را تحمل کنی. نمیخواهم حد و مرزهایت را زیر پا بگذاری. واقعاً نمیخواهم.”
زن شروع به گریه کرد و تمام بدنش رها شد. یک تغییر مشهود در فضای اتاق ایجاد شد. بالاخره نیازهای زن جدی گرفته شدند. فقط این نبود که همسرش نیازهای زن را جدی نمیگرفت، بلکه خود زن هم نیازهایش را مهم تلقی نمیکرد. از آن لحظه حسی جدید از خلاقیت در اتاق جریان پیدا کرد.
وابستگی متقابل
ما در جهانی با وابستگی متقابل زندگی میکنیم. فقط ببینید چه چیزی در تمام دنیا اتفاق میافتد وقتی یک نفر در جایی از چین یک خفاش میخورد.
سلامت و حال خوب شما بخشی از سلامت و حال خوب من است.
حال خوب فلسطینیها و ایرانیها بخشی از حال خوب من است.
مراقبت از نیازهای شما و مهم شمردن آنها، مراقبت از نیازهای زندگی من است.
همانطور که مارشال روزنبرگ گفته است:” بقای انسان بستگی به توانایی تشخیص این حقیقت است که حال خوب ما و حال خوب دیگران در واقع یک چیز است.”
من وقتی فرهنگ گفتوگو را در قلمرو سیاست میبینم، خیلی غمگین میشوم.
در پایان
گفتوگویی با یک زن ایرانی
من آنقدر خوششانس بودهام که در یکی از کارگاههایم شرکتکنندهای داشتم که اصالتاً از ایران بود. او خواست تا با من صحبت کند. او گفت:” میخواهم توسط فردی از اسرائیل شنیده شوم.” من به او در حالیکه دردش را با من سهیم میشد، گوش دادم. اینکه خانواده و دوستانش در تهران زندگی میکنند. اینکه بمبها آنجا فرومیریختند، چقدر وحشت کرده بودند، به ویژه کودکان.
او گریه کرد. من عمیقاً تحتتاثیر قرار گرفتم. او قدردانی عمیق خود را برای شنیده شدن ابراز کرد و گفت چقدر سبکتر شده است. بعد ناگهان اضافه کرد:” تخریب ساختمانها برایم خیلی سنگین بود. ساختمانها نمادی از کار انسانی است. ساعتها طراحی، کار گروهی، یافتن انرژی زندگی. و بعد همهی اینها خراب میشود. این کار امید مرا از بین میبرد. و تصور اینکه افرادی هم در این ساختمانها باشند، سطح دیگری را ایجاد میکند. قلبهای زیادی در این ساختمانها قرار میگیرند و بعد میآییم و آنها را خراب میکنیم. خلق زندگی را نابود کردهایم.”
بعد از شنیدن حرفهایش، این تصور و فکر برای من ایجاد شد: میخواهم یک جنبش بدون خشونت از افرادی به وجود آورم که فقط میخواهند در ساخت، خلق و غنیسازی زندگی مشارکت کنند؛ چه در یک باغچه؛ چه در یک ساخت و ساز، یا هر چیز دیگری. مردمی که به سادگی اعلام میکنند: “نمیخواهم در فعالیتهای نابودکننده مشارکت کنم.”
با امید برای مهم شمردن نیازهای دیگران، با هدف حال خوب برای همه
نویسنده: Yoram Mosenzon
منبع :
www.connecting2life.net/story/reflection-on-the-iran-israel-war
ترجمه: فرح عباسی سیر




