
مثل رد شدن از خیابان و دیدن کسی شبیه تو
مثل رد شدن از خیابان و دیدن کسی شبیه تو؛ صدای جیغ، جیغ خودم که دیگر نمیشناسمش. نمیشود کسی اینقدر به تو شبیه باشد، همان حالت و همان چشمها. خیابان طولانی میشود و من به جاده جوانیام وارد میشوم. به ساعاتی دلهرهآور! ساعت از 10 شب رد شده است و من پشت زنگ خانه ایستادهام. دلم چنگ میخورد تا زنگ را فشار دهم. صدای بم بابا که از پشت آیفون میآید، تمام اعتماد به نفسم ته میکشد و با صدایی که از چاه در میآید میگویم:
- منم! باز کنید.
حیاط را تا دم در اتاق، آنقدر آرام میروم تا صدای تپش قلبم کمتر شود. خود بابا در را به رویم باز میکند و با سگرمههایی درهم میپرسد:
- تا الان کجا بودی؟
مامان یواشکی از آشپزخانه نگاهم میکند. نمیداند طرف چه کسی را بگیرد. خواهرم سرش را از لای اتاق بیرون آورده و زیرجلکی میخندد. خوشحال است که از من زودتر رسیده. من آب دهانم را قورت میدهم:
- با یکی از دوستام بیرون بودیم. برگشتن ترافیک بدی بود.
و سرم را پایین میاندازم ؛ یعنی خیلی ناراحتم، ولی در واقع میترسم بابا گونههای قرمزم را ببیند و دروغم لو برود. اما بابا زود نرم میشود:
- نمیگی باباجان این وقت شب ما نگرانت میشیم. حیاط خونه خودش یه پارکه.
و من یک “باشه” توسری خورده میگویم و میخزم توی اتاقم. بابا راست میگفت ولی من هرشب خطر دیر رسیدن را به جان میخریدم چون لذت پیادهروی با تو از تجریش تا چهارراه ولیعصر را با هیچ چیز دیگری عوض نمیکردم. شیرینی چای تلخ کنار تئاتر شهر و گاهی یک قهوه توی یک کافیشاپ دنج. تمام تلخیها در فنجان قهوه حل میشد. از هم خسته نمیشدیم. تازه یکدیگر را در محل کار پیدا کرده بودیم. بعد از کار، تمام دنیا منتظر ما دو نفر بود تا کنار هم قدم برداریم و درباره آنها گپ بزنیم: سیاست، موسیقی، مذهب، کار، صنعت و هزار چیز بیربط به یکدیگر بگوییم الا از دوستداشتنی که در چشمهای هردوی ما شعله میکشید. این راز ما بود. شاید هم فقط راز من.
تو هربار چشمانت که برق میزد، قهقهههای خندهات هم شدت میگرفت و من از حالت چشمها و خندهات میترسیدم. ولی این خندههای جنونآمیزت را دوست داشتم. برایم گفته بودی وقتی نوجوان بودی، تو را به آن سوی آبها میفرستند تا درگیر جنگ نشوی و تو در غربت به گروههای مذهبی افراطی ملحق میشوی تا از پدرت انتقام بگیری و همان میشود که غمباد میگیری و برای درمان غمباد داماد میشوی. داماد یک عروس از خاور دور. هردوی شما آنقدر جوان بودید که وقتی دخترت متولد میشود، نمیدانستید باید با او چه کنید. دختر کوچولو بزرگ میشود و تو دیگر غربت را تاب نمیآوری و راهی ایران میشوی.
از دخترت که حرف میزدی، چشمانت نمناک میشد ولی لبت همچنان میخواست به خنده باز باشد. و فشار این دو به قهقههات میکشاند. قهقهههایی که با کف بر لب همراه میشد. در همان غروبهای پیاده، دیدم که با کسانی حرف میزنی که من نمیدیدمشان و چقدر هم جدی! وقتی ازت پرسیدم، گفتی جبرئیل است. پیادهروی هر شب مرا معتاد خود کرده بود. و هنوز هرشب ساعت 10 رد میشد که میرسیدم خانه. ولی کمکم میترسیدم. از خودم، از تو!
مجذوبت بودم. مجذوب خندهها و هذیانها؛ مجذوب کتابهایی که خوانده بودی. مجذوب احترامی که به من میگذاشتی. مثل یک جنتلمن رفتار میکردی؛ که اگر پول داشت مرا به قهوه دعوت میکرد وگرنه چای را دریغ نمیکرد.
تا روزی که دیگر سرِ قرار نیامدی. و من هراسان به خانهتان زنگ زدم. خواهرت گفت که بیمارستان بستری شدهای. و من با شرمندگی دلیلش را پرسیدم. صدای خواهرت هم تعجب و هم کلافگی را با هم داشت:
- نمیدونستید مهران شیروفرنی داره؟
شیروفرنی دیگر چه بود؟ در کتابهای پزشکی اما شیروفرنی نبود. شیزوفرنی بود. علامتهای وحشتناکی هم داشت: هذیان، توهم، خودآزاری، دیگرآزاری و …
آن روز من به تنهایی خیابانها را گز کردم و ساعت از 10 که رد شد به خانه رسیدم و از پا افتادم. تو را از دست داده بودم. فرقی نمیکرد. برایم مثل یک مرگ بود. تا یک هفته در رختختخواب بودم. و همان یک هفته کار خودش را کرد. خواستگار بعدی شوهرم شد و من شدم یک زن خانه دار و به سرعت یک مادر. اسم پسرم را مهران گذاشتم.
از تو دیگر خبری نبود. ولی در ذهنم بودی. گوشهای پنهان متعلق به تو بود که هیچکس از آن خبری نداشت. و در آن گوشه حسرت سالها تلنبار شده بود. حسرت پیادهروی و گفتوگو و کتاب و کافیشاپ. چیزهایی که شوهرم هیچگاه آنها را دوست نداشت. پس من به پسرم دل بستم و او را همانگونه که دوست داشتم بزرگ کردم. هربار که صدایش کردم تو از پس ذهنم بیرون آمدی و به من خندیدی.
امروز در تولد پنجاه سالگیام به همان کافیشاپ برگشتم. با پسرم. تو آنجا ایستاده بودی. کنار در. خود خودت بودی. من پیر شدهام ولی تو هنوز جوان بودی و همچنان لبخند بر لب! آیا میشود کسی اینقدر شبیه تو باشد؟ همان ریش و سبیل و همان موهای جوگندمی و همان چشمهای خیس. صدای جیغ خودم را نشناختم. من جوان شدهام و کافیشاپ دور!
