داستان ها

نامه‌ای به یک نویسنده

فقط ده ساعت

نویسنده‌ی محترم کتاب “فقط ده ساعت”

احمدآقای پوری

سلام

ما یکدیگر را دیده‌ایم. در آن گوشه‌ی کنج طبقه‌ی همکف کتابفروشی چشمه کریمخان! بعدازظهر پنجشنبه‌ای در اسفندماه بود و شما آخرین صندلی ردیف نویسنده‌ها در خیریه‌ی اسفندگان در سکوت و با لبخندی شاید از روی ادب نشسته بودید. با مویی سپید که نشان از خرد سن‌تان می‌داد. من در صف خریداران از روبه‌روی تک‌تک میزها می‌گذشتم و با وسواس کتابی را برمی‌داشتم و امضا می‌گرفتم. شک داشتم از میز شما کتاب بردارم. شما را پیش از این نمی‌شناختم. عزیزی همراه من بود. در گوشم زمزمه کرد: “می‌گن این آقای پوری نویسنده‌ی خیلی خوبیه.” پس معطل نکردم و یکی از کتاب‌های‌تان را برداشتم. در واقع خریدم و شما آن را برایم امضا کردید.

از بین ده کتابی که آن روز خریدم، کتاب شما دومین کتابی بود که خواندم. مشتاق بودم قلم‌تان را کشف کنم و حظ خواندن کتاب‌تان در وجودم قطره قطره بنشیند.

احمدآقای پوری، بگذارید بگویم که وقتی شما را دیدم، حدس زدم با نویسنده‌ای از قماش هوشنگ گلشیری و عباس معروفی و حتی شاید عقب‌تر خانم دانشور روبه‌رو هستم. شاید هم‌کلام با احمد شاملو و سهراب سپهری بوده‌اید. گاهی سن آدم‌ها توقع ما را بالا می‌برند.

گویا این رمان سومین کتاب شماست که چاپ شده است و ماجرای کتاب در همان صفحه‌های اول کامل گفته می‌شود. راوی داستان خط اصلی را در همان سه چهار صفحه ابتدایی بیان می‌کند. خواننده خیلی زود در جریان تمام داستان قرار می‌گیرد  و حتی اشاره‌ای به شخصیت‌های داستان هم می‌شود تا ذهن مخاطب را به خوبی آماده شنیدن قصه کند.

داستان توسط دو نفر روایت می‌شود؛ یادداشت‌های حامد و صحبت‌های کامیار(روان‌درمان‌گر). طبیعتاً باید با دو زبان و روایت متفاوت روبه‌رو باشیم، به‌ویژه اینکه در ابتدای کتاب هم به همین موضوع اشاره می‌شود و از زبان کامیار می‌شنویم: «من نثر تو را ندارم. تو مثل نویسنده‌ها می‌نویسی، ادبی می‌نویسی…»، اما در عمل چندان فرقی بین چیزی که از زبان کامیار می‌شنویم و چیزی که حامد نوشته، نمی‌بینیم. در نتیجه یکی از عناصر مهمی که می‌توانست شخصیت‌ این دو نفر را شکل دهد، از بین می‌رود.

دو روایت، یکی از طرف کارمند بانک که رو به مرگ است و دیگری از دهان یک روان‌درمان‌گر، می‌توانست مرز مشخصی داشته باشد و ندارد. به خصوص که روان‌درمان‌گر به هیچ عنوان در دیالوگ‌هایش حرفه‌ای برخورد نمی‌کند. برای نمونه در جایی از کتاب، کامیار(روان‌درمان‌گر) از این صحبت می‌کند که در گوگل به دنبال مطلبی درباره‌ی مرگ می‌گردد، اما در منابع فارسی «چیز قابل توجهی» پیدا نمی‌کند. همین جمله از طرف یک متخصص خیلی ساده‌انگارانه نوشته شده است. در ادامه می‌گوید: «اما گوگل انگلیسی مطالب جالب‌تری دارد. به وبلاگ مردی تقریبا هم‌سن و سال خودم برخوردم…». و سوال پیش می‌آید که یعنی آن «چیز قابل توجه» را فقط در یک «وبلاگ» پیدا می‌کند؟

کتاب را که تمام کردم، آرزو کردم کاش راوی کتاب را روان‌درمانگر معرفی نمی‌کردید. کاش او را فقط یک دوست باقی می‌گذاشتید که روایت‌گر ساعت‌های پایانی دوست دیگرش است. یا حداقل در مورد مواجهه‌های روان‌درمانگران با افراد نزدیک به مرگ، پژوهش بیشتری می‌کردید.

در جایی از کتاب که خبر مرگ به حامد داده می‌شود، اولین واکنش حامد این جمله است: «من برای همه‌چی آماده‌م. نگران من نباش.». آیا واقعاً واکنش افراد به خبر مرگ زودرس همین‌قدر آرام و سطحی است؟ یا مواجهه با مرگ به خصوص در افراد مبتلا به سرطان، پنج مرحله‌ی مهم دارد که اولین آن انکار و خشم است؟

در تعجبم که با چنین موضوعی بسیار عمیق، این‌قدر سطحی برخورد کردید. عشق و مرگ هردو موقعیت‌هایی هستند که ماسک روزمرگی ما را کنار می‌زنند و به سطحی عمیق‌تر از وجود هدایت‌مان می‌کنند. و شما از هردوی این‌ها به راحتی در کتابتان رد می‌شوید. زنی که به راحتی نامزدش را جا می‌گذارد و بعد در فرودگاه زیر گوشش می‌گوید:”ببخشید” و دوستش این حرف زیرگوشی را می‌شنود.

دوست روان‌درمانگر را در جلسات مشاوره می‌بینیم که صحبت‌های مراجعانش را ضبط می‌کند و بعد از آنها برای نوشتن رمانش استفاده می‌کند و نام مراجعین را هم ذکر می‌کند. هم او  با دیالوگ‌هایی دم‌دستی و سطحی، دیالوگ‌هایی که در صفحات زرد اینستاگرامی زیاد می‌بینیم، با مراجعانش گفت‌و‌گو می‌کند.

سوال من این است: آیا در چاپ کتاب عجله کردید؟ بازنویسی اتفاق نیفتاد؟ دوستان‌تان نسخه‌ی اولیه کتاب را خواندند؟ چه نظری داشتند؟ احیاناً بعد از چاپ کتاب، انجمن مشاوره و روانشناسی نسبت به کتاب شما اعتراض نکرد؟ اخلاق حرفه‌ای مشاوره برای باورپذیر کردن شخصیت کتاب لازم نبود؟

آیا شما تا به حال به جلسه‌ی مشاوره رفته‌اید؟ فرد روانشناس و مشاور را از نزدیک دیده‌اید؟ آیا از آنها برای خوانش نسخه‌ی اول کمک گرفته‌اید؟

شنیدم که کتاب‌های زیادی ترجمه کرده‌اید. حتم دارم کتاب‌های بیشتری هم خوانده‌اید. آیا در سبد مطالعاتی خود با کتاب‌های روانشناسی هم برخورد داشتید؟ می‌خواهم این فرض را از شما دور بدارم که کتاب‌های زرد روانشناختی را مرجع رمان‌تان قرار داده باشید.

کتابخوان‌ها معمولاً سلیقه‌ی ادبیاتی پیدا می‌کنند. کاش این کتاب را به جای هشت ماه، می‌گذاشتید دو سال بماند تا جا بیفتد، مثل خورش. مطمئنم بازنویسی‌های مجدد ساختار کتاب‌تان را تغییر می‌داد.

کتاب‌تان را تمام کرده بودم و با خودم کلنجار می‌رفتم که کاش این کتاب را نخوانده بودم و یا کتاب دیگری از شما گرفته بودم، که دیدم در شبکه‌های مجازی کلاس رمان‌نویسی شما را تبلیغ می‌کنند.

شما مترجم اشعار شاعران بزرگی چون ناظم حکمت، نزار قبانی، آنا آخماتووا  و پابلو نرودا بوده‌اید.  مگر می‌توان شعر خواند و ترجمه کرد و صاحب سبک در نویسندگی نشد؟ ولی سومین رمان شما با عدم پژوهش و شاید شتاب برای چاپ یا دوستانی که شما را دعوت به مکث بیشتر نکردند، یک سری اصول اولیه نوشتن را نادیده می‌گیرد و چگونه می‌توان به دیگران یاد داد که رمان بنویسند وقتی قلم نوشتن بر سر یک رمان می‌لرزد؟

من به خون در رگ‌های یک کتاب اعتقاد دارم. خون تازه که به کتاب حیات می‌بخشد و خواننده را سر ذوق می‌آورد. نویسندگان زیادی را می‌شناسم که قلم‌شان خون ندارد. قلمی خاموش و افسرده که هیچ انرژی و نشاطی را برنمی‌انگیزد. شاید هم گروهی آن را بپسندند. داستان‌هایی خاموش و تاریک و افسرده … و به نظر من بدون باورپذیری و منطق داستانی. به هرحال سلیقه است. من اول کتاب نویسنده را می‌خوانم و بعد در کلاس داستان‌نویسی‌اش شرکت می‌کنم. برای شما آرزو می‌کنم در کتاب‌هایتان خون به گردش درآید و دیالوگ‌های داستانی به جای سلام و احوالپرسی، انرژی زندگی را به خواننده هدیه دهند. قدردانی مرا بپذیرید برای خوانش نامه‌ام، و به امید دیدار دوباره‌تان.

ارادتمند

فرح بن‌الفرح

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *